![]() |
![]() |
|
| ادبی |
شب سردی است و من افسرده تیرگی است و چراغی مرده راه دوریست و پایی خسته می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا به غمها فکر تاریکی و این تنهایی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل "وای این شب چقدر تاریک است" خنده ای کو که به دل انگیزم قطره ای کو که به دریا ریزم صخره ای کو که بدان آویزم مثل اینست که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط سمانه |
|
|
بال و پر ریخته مرغم به قفس تا گشایم پر و بال پر پروازم نیست تا بگویم که در این تنگ قفس چه به مرغان چمن می گذرد رخصت آوازم نیست حمید مصدق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:55 توسط سمانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
|
| پیوندها |
|
**فروشگاه روزانه ** دوستان آزمایشگاهی رهگذر سلام زندگی پسر من هم سندرم داون داره سروده های یک دوست دار ادب دلتنگ دلتنگی های آسمان سیزده مرداد هشتاد و چهار |
|
RSS
|