![]() |
![]() |
|
| ادبی |
دریغا فرهاد هنرورا که در بازار برده فروشان به چهار سکه مسین سودایش می کنند و شیرین وشاه با پوزخندی که چون دشنه ای در سینه ی عشق می نشیند از غرفه تماشایش می کنند ** دریغا فرهاد ساده دلا که تیشه و کوهش را به فریبی ستاندند ونامه وخامه اش به کف نهادند ورنه در شرمساری این کارو بار هیچ اگر نه دیگر بار فرقش را به تیشه ای می شکافت و آبروی عشق باز می ستاند ** و دریغا عشق بی آبرو یا که چهار سکه مسین در کف رخ به آستین قبای ژنده می پوشد ودر هیاهوی بازار با زخم خون چکانش در دل از دیده ها گم می شود حسین منزوی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:53 توسط سمانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
|
| پیوندها |
|
**فروشگاه روزانه ** دوستان آزمایشگاهی رهگذر سلام زندگی پسر من هم سندرم داون داره سروده های یک دوست دار ادب دلتنگ دلتنگی های آسمان سیزده مرداد هشتاد و چهار |
|
RSS
|