![]() |
![]() |
|
| ادبی |
لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد اما من به چشم خویش می بینم: به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار به آن تلخی که می سوزد تن آیینه در زنگار دارد از درون خویش می پوسد! بسان قلعه ای فرسوده -کز طاق و رواقش خشت می بارد- فرو می ریزد از هم در سکوت مرگ بی فریاد! چنین مرگی که دارد یاد؟ کسی آیا نشان از آن تواند داد؟ فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:6 توسط سمانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
|
| پیوندها |
|
**فروشگاه روزانه ** دوستان آزمایشگاهی رهگذر سلام زندگی پسر من هم سندرم داون داره سروده های یک دوست دار ادب دلتنگ دلتنگی های آسمان سیزده مرداد هشتاد و چهار |
|
RSS
|