![]() |
![]() |
|
| ادبی |
خداوند رحمت کند کشته شدگان حوادث غم انگیزهواپیمایی اخیر را. روحشان شاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:4 توسط سمانه |
|
من چه می گویم در این رویین حصار
فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:54 توسط سمانه |
|
كسى نزد اميرمؤ منان على (عليه السلام) از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد من اجابت مى كنم ، چرا ما دعا مى كنيم و به اجابت نمى رسد ؟! اما در پاسخ فرمود: قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده لذا دعايتان مستجاب نمى شود: |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:20 توسط سمانه |
|
|
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم. می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد . صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست . می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند… |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:13 توسط سمانه |
|
|
|||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:52 توسط سمانه |
|
|
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید.
داستانی در مورد یک کوهنورد ماجراجو که با صعود تنها به بلندترین کوهها سعی در کسب افتخار داشت . قهرمان داستان ما زمانی صعود خود را آغاز کرد که هوا رو به تاریکی بود و بجای زدن چادر به صعود خود ادامه داد در آن سیاهی شب حتی ماه و ستارگان هم از پشت انبوهی ار ابر دیده نمیشدند. کوهنورد همانطور که بالا میرفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان پایش لیز خورد و باسرعت سقوط کرد...... سقوط همچنان ادامه داشت و در ان لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می اورد فکر میکرد به مرگ چقدر نزدیک است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و اسمان است . در ان لحظات سخت فریاد زد: خدایا کمکم کن ......... که ناگهان صدایی از آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟ ....نجاتم بده ....واقعا فکر میکنی می توانم نجاتت دهم . .....البته تو تنها کسی هستی که می توانی نجاتم دهی . ....پس طناب دور کمرت را ببر. برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد با تمام توان طناب را چسبید و ان را رها نکرد . روز بعدگروه نجات امدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یم متر با زمین فاصله داشت!!!! و شما ؟ شما تا چه حد به طناب زندگی چسبیده اید ؟ آیا تا بحال شده که طناب را رها کرده باشید ؟ هیچگاه به پیامهایی که از جانب خداوند برایتان فرستاده می شود شک نکنید. خداوند همواره مراقب شماست به خدا توکل کنید با اعتقاد راسخ . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:48 توسط سمانه |
|
|
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
فاضل نظری |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:40 توسط سمانه |
|
بسر افکنده مرا سایه ای از تنهائی
حسین منزوی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:14 توسط سمانه |
|
|
به قول حسین منزوی مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمی برید از من . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط سمانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
|
| پیوندها |
|
**فروشگاه روزانه ** دوستان آزمایشگاهی رهگذر سلام زندگی پسر من هم سندرم داون داره سروده های یک دوست دار ادب دلتنگ دلتنگی های آسمان سیزده مرداد هشتاد و چهار |
|
RSS
|